موضوع: "آموزش"

نشان بده، فقط توضیح نده!


چطور نوشته‌مان را زنده‌تر کنیم؟
تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا بعضی نوشته‌ها را می‌خوانیم و به‌راحتی از کنارشان می‌گذریم، اما بعضی دیگر ما را در دل ماجرا می‌برند؟ انگار آدم‌های آن نوشته را می‌شناسیم، صدایشان را می‌شنویم و احساسشان را درک می‌کنیم.

یکی از رازهای چنین نوشته‌هایی این است: به‌جای اینکه فقط احساسات و اتفاق‌ها را توضیح بدهیم، آن‌ها را به خواننده نشان بدهیم.

بگذارید با یک مثال شروع کنیم.

فرض کنید می‌خواهیم درباره ناراحتی مریم بنویسیم:

توضیح می‌دهیم:

مریم خیلی ناراحت بود و از اتفاقی که افتاده بود، غصه می‌خورد.

این جمله اطلاعاتی به ما می‌دهد؛ اما تصویر روشنی از مریم در ذهنمان نمی‌سازد.

حالا همان موقعیت را این‌طور بنویسیم:

نشان می‌دهیم:

مریم لبخند زد، اما گوشه‌های نامه را آن‌قدر مچاله کرد که کاغذ پاره شد. وقتی مادرش پرسید: «چیزی شده؟» سرش را پایین انداخت و گفت: «نه، هیچی!»

این بار لازم نیست نویسنده مستقیماً بگوید مریم ناراحت است. رفتار او، نامه مچاله‌شده و پاسخ کوتاهش، احساسش را به ما نشان می‌دهند.

چطور به‌جای توضیح‌دادن، نشان بدهیم؟
برای زنده‌تر کردن نوشته‌هایتان، می‌توانید از چند راه ساده کمک بگیرید:

۱. رفتار آدم‌ها را توصیف کنید.
به‌جای «علی مضطرب بود»، بنویسید: «علی برای بار پنجم ساعتش را نگاه کرد و ناخن شستش را جوید.»

۲. از جزئیات کمک بگیرید.
گاهی صدای باران پشت پنجره، فنجان سردشده روی میز یا کفش‌های گِلی کنار در، بیشتر از چند جمله توضیح، فضا می‌سازند.

۳. احساسات را در رفتار و گفت‌وگو نشان بدهید.
به‌جای اینکه بنویسید «پیرمرد از دیدن نوه‌اش خوشحال شد»، می‌توانید بنویسید: «پیرمرد عصایش را کنار گذاشت، از جا بلند شد و دست‌هایش را برای در آغوش گرفتن نوه‌اش باز کرد.»

البته قرار نیست همه‌چیز را با جزئیات فراوان توصیف کنیم. گاهی یک حرکت کوچک یا یک تصویر دقیق، از چندین جمله توضیح مؤثرتر است.

سه کلمه، یک داستان! چطور از هیچ، یک قصه بسازیم؟


گاهی دلمان می‌خواهد بنویسیم، اما هیچ ایده‌ای به ذهنمان نمی‌رسد. صفحه سفید روبه‌رویمان است و ما نمی‌دانیم از کجا شروع کنیم.

یک پیشنهاد ساده دارم: به خودتان سه کلمه بدهید و با آن‌ها داستان بسازید!

شاید عجیب به نظر برسد، اما همین سه کلمه ساده می‌توانند جرقه یک داستان باشند.

از کلمه‌ها تا داستان
این سه کلمه را ببینید:

چتر، نامه، ایستگاه

در نگاه اول، چه ارتباطی با هم دارند؟ شاید هیچ! اما بیایید آن‌ها را وارد یک موقعیت کنیم:

«باران می‌بارید و من زیر چتر، در ایستگاه منتظر بودم. نامه‌ای که صبح پیدا کرده بودم هنوز در جیبم بود. قطار که رسید، تازه فهمیدم نام گیرنده روی نامه، نام خودم است!»

دیدید چه شد؟ سه کلمه ساده، ما را به یک موقعیت رساندند؛ بعد اتفاقی افتاد و در پایان، چیزی منتظر کشف‌شدن ماند.

این همان جادوی داستان‌سازی است: کلمه‌ها را کنار هم نمی‌چینیم؛ میانشان رابطه می‌سازیم.

چطور داستانمان را بسازیم؟
برای شروع، به سه چیز فکر کنید:

شخصیت: چه کسی در داستان ما حضور دارد؟
اتفاق: چه چیزی برای او رخ می‌دهد؟
پایان: داستان به کجا می‌رسد؟ آیا چیزی تغییر می‌کند یا خواننده غافلگیر می‌شود؟
لازم نیست داستانتان طولانی باشد. گاهی پنج یا شش جمله برای ساختن یک داستان کوتاه و خواندنی کافی است.

 یک نکته: برای داستان‌گفتن همیشه به اتفاق‌های بزرگ نیاز نداریم؛ گاهی کافی است سه کلمه را جدی بگیریم و اجازه بدهیم تخیل، باقی راه را طی کند.

چطور یک خاطره معمولی را خواندنی کنیم؟

خیلی وقت‌ها برای نوشتن دنبال اتفاق‌های عجیب می‌گردیم. یک سفر خاص، یک اتفاق مهم، یک ماجرای هیجان‌انگیز… و اگر چیزی پیدا نکردیم، با خودمان می‌گوییم:
«من که اتفاق خاصی در زندگی‌ام ندارم که درباره‌اش بنویسم!»
اما واقعیت این است که برای یک نوشته خوب، همیشه به یک اتفاق بزرگ نیاز نداریم. گاهی یک خاطره کاملاً معمولی می‌تواند نوشته جذابی بسازد. خودِ اتفاق مهم نیست؛ نگاه ما مهم است. فرض کنید می‌خواهیم درباره یک روز بارانی بنویسیم.
می‌توانیم بنویسیم:
«امروز باران شدیدی بارید. هوا سرد شده بود و من بیشتر روز را در خانه ماندم.»
اما می‌توانیم کمی به آن روز نزدیک‌تر شویم:
«صبح که پرده را کنار زدم، شیشه‌ها پر از قطره‌های باران بود. صدای باران می‌آمد و من یاد روزهایی افتادم که مادربزرگم کنار پنجره می‌نشست و برایمان چای می‌ریخت.»
اتفاق همان باران است؛ اما حالا یک حس، یک تصویر و یک خاطره هم به آن اضافه شده است.
خاطره را فقط تعریف نکنید؛ نشانش دهید. وقتی از یک خاطره می‌نویسیم، به جز «چه اتفاقی افتاد»، از خودمان بپرسیم:
چه چیزی دیدم؟
چه صدایی شنیدم؟
چه حسی داشتم؟
چه چیزی در ذهنم ماند؟
این اتفاق چه چیزی به من یاد داد؟
همین جزئیات ساده می‌توانند یک خاطره معمولی را برای خواننده زنده کنند.

*پیشنهاد برای تمرین امروز*
یک خاطره معمولی از همین روزهای اخیر انتخاب کنید؛ مثلاً یک خرید، یک دیدار، یک مسیر، یک گفت‌وگوی کوتاه یا حتی یک اتفاق ساده در خانه. آن را در ۵ تا ۷ خط بنویسید. اما فقط نگویید چه اتفاقی افتاد. یک تصویر، یک حس یا یک جزئیات کوچک هم به آن اضافه کنید. شاید متوجه شوید چیزی که برای شما یک اتفاق معمولی بوده، برای خواننده می‌تواند تبدیل به یک نوشته خواندنی شود.
برای جذاب نوشتن، همیشه به زندگی عجیب نیاز نداریم؛ کافی است به زندگی معمولی‌مان، کمی دقیق‌تر نگاه کنیم.

یک عنوان، چند نوشته؛ چطور از یک ایده دست نکشیم؟

گاهی فکر می‌کنیم برای هر نوشته باید یک موضوع کاملاً تازه پیدا کنیم. امروز درباره کتاب بنویسیم، فردا درباره سفر، پس‌فردا درباره یک خاطره و بعد… دوباره بمانیم که حالا درباره چه چیزی بنویسیم؟
اما همیشه لازم نیست دنبال موضوع تازه باشیم. گاهی می‌توانیم یک ایده را ادامه بدهیم. یک موضوع می‌تواند چند داستان داشته باشد.
فرض کنید عنوان ثابت وبلاگمان را گذاشته‌ایم:
«این روزهای من»
قرار نیست هر بار همان حرف قبلی را تکرار کنیم. می‌توانیم هر بار از یک زاویه تازه به زندگی‌مان نگاه کنیم:
این روزها بیشتر از چه چیزی خوشحالم؟
این روزها چه چیزی ذهنم را مشغول کرده؟
این روزها چه چیزی یاد گرفته‌ام؟
این روزها چه چیزی دلم را گرفته؟
این روزها چه اتفاق کوچکی خوشحالم کرد؟

یا مثلاً اگر عنوان ثابت ما «مادر بودن» باشد، می‌توانیم از تجربه‌های مختلف بنویسیم:
مادر بودن و خستگی، مادر بودن و صبوری، چیزی که از فرزندم یاد گرفتم، یک روز سخت در زندگی من…
موضوع همان است، اما هر بار حرف تازه‌ای برای گفتن داریم. ادامه دادن یعنی تکرار نکردن. قرار نیست فقط یک عنوان را کپی کنیم و هر بار همان حرف را بزنیم. قرار است یک موضوع را از زاویه‌های مختلف ببینیم.
اتفاقاً گاهی وقتی مدت بیشتری با یک موضوع زندگی می‌کنیم، حرف‌های عمیق‌تر و شخصی‌تری برای گفتن پیدا می‌کنیم.

نوشته‌ات را منتشر کردی؟ حالا نوبت دیده‌شدن است!


ما همیشه سعیمان این است که یک نوشته را با حوصله بنویسیم، منتشرش ‌کنیم و بعد منتظر بمانیم کسی پیدایش کند.
اما یک سؤال:
اگر کسی نداند چنین نوشته‌ای وجود دارد، چطور قرار است آن را بخواند؟ پس، انتشار نوشته پایان کار نیست؛ گاهی شروع کار است.
یکی از ساده‌ترین راه‌های دیده‌شدن، معرفی نوشته است. اما معرفی کردن با فرستادن یک لینک خالی فرق دارد.
یعنی به‌جای این که ما برای معرفی نوشته‌مان صرفا لینکش را در جاهای مختلف از جمله در کامنت های وبلاگهای دیگر بگذاریم مثل این:
«این مطلب جدید من است: [لینک]»
می‌توانیم بنویسیم:
«چند وقت پیش درباره این فکر می‌کردم که چرا با وجود این‌همه ارتباط، گاهی احساس تنهایی می‌کنیم. نتیجه‌اش شد این نوشته. اگر شما هم تا حالا چنین حسی داشته‌اید، شاید خواندنش برایتان جالب باشد.»
حالا مخاطب می‌داند درباره چه چیزی قرار است بخواند و چرا ممکن است برایش مهم باشد.
گاهی بهترین نوشته‌های وبلاگمان همان‌هایی هستند که چند ماه یا چند سال پیش نوشته‌ایم. اگر هنوز حرفی برای گفتن دارند، دوباره معرفی‌شان کنیم. یک نوشته خوب تاریخ انقضا ندارد! حتی می‌توانیم در نوشته جدیدمان به یکی از نوشته‌های قدیمی لینک بدهیم. این کار هم خواننده را بیشتر در وبلاگمان نگه می‌دارد و هم نوشته‌های قدیمی را دوباره زنده می‌کند.

اما تمرینی که برای امروز پیشنهاد می کنم:
یکی از نوشته‌های وبلاگتان را انتخاب کنید که فکر می‌کنید ارزش خوانده‌شدن دارد، اما کمتر دیده شده است. این بار فقط لینک آن را منتشر نکنید.
در دو یا سه جمله درباره آن بگویید:
این نوشته درباره چیست و چرا فکر می‌کنید خواندنش برای دیگران می‌تواند جالب باشد؟
بعد لینک را قرار بدهید و آن را معرفی کنید.
یادتان باشد:
نوشته خوب فقط نباید نوشته شود؛ باید راهی هم برای رسیدن به خواننده پیدا کند.

چطور نوشته‌مان را طوری معرفی کنیم که دیگران دلشان بخواهد بخوانند؟


فرض کنید یکی از بهترین نوشته‌های وبلاگتان را انتخاب کرده‌اید و می‌خواهید آن را به دیگران معرفی کنید.
اولین کاری که به ذهنمان می‌رسد چیست؟ لینک را می‌فرستیم و می‌گوییم: «این هم یکی از نوشته‌های من، اگر دوست داشتید بخوانید.»
اما یک سؤال مهم اینجاست: چرا باید مخاطب روی این لینک کلیک کند؟
لینک، به‌تنهایی کافی نیست. وقتی نوشته‌مان را معرفی می‌کنیم، بهتر است قبل از لینک، چند کلمه درباره خود نوشته بگوییم؛ چیزی که کنجکاوی ایجاد کند یا به مخاطب نشان دهد این نوشته چه چیزی برای او دارد.
مثلاً به‌جای: «این مطلب را در وبلاگم نوشته‌ام. اگر فرصت داشتید بخوانید.»
می‌توانیم بنویسیم:
«تا حالا شده بعد از یک روز شلوغ، فقط دلتان بخواهد چند دقیقه از همه‌چیز فاصله بگیرید؟ من در این نوشته از تجربه‌ای نوشته‌ام که نگاه خودم را به تنهایی تغییر داد.»
حالا مخاطب یک دلیل برای کلیک کردن دارد.
برای معرفی یک نوشته، سه چیز کافی است
۱. بگوییم نوشته درباره چیست.
مخاطب بداند قرار است با چه موضوعی روبه‌رو شود.
۲. بگوییم چرا خواندنی است.
یک تجربه، یک سؤال، یک نکته یا چیزی که خودمان در آن نوشته پیدا کرده‌ایم.
۳. کمی کنجکاوی ایجاد کنیم.
نه با اغراق و وعده‌های عجیب؛ فقط به اندازه‌ای که مخاطب بخواهد ادامه ماجرا را بداند.
قرار نیست نوشته‌مان را تبلیغ کنیم؛ قرار است درِ آن را برای خواننده باز کنیم.

حالا با توجه به چالش روز ششم، همان نوشته‌ای را که برای معرفی وبلاگتان انتخاب کرده‌اید، دوباره نگاه کنید.
قبل از لینک، در دو یا سه جمله بنویسید:
این نوشته درباره چیست و چرا فکر می‌کنم خواندنش برای دیگران جالب است؟
بعد لینک نوشته را قرار دهید و معرفی‌تان را منتشر کنید.
یادتان باشد:
گاهی برای دیده‌شدن یک نوشته، لازم نیست نوشته تازه‌ای بنویسیم؛ کافی است نوشته خوب قبلی‌مان را خوب معرفی کنیم.