
هر چیزی را ننویسیم!
شنبه 05/06/28

گاهی وقتی تصمیم میگیریم وبلاگمان را فعال نگه داریم، گرفتار یک اشتباه میشویم: فقط میخواهیم چیزی منتشر کرده باشیم. هرچه به ذهنمان میرسد، مینویسیم و منتشر میکنیم؛ فقط برای اینکه فاصلهای بین دو نوشته نیفتد. اما وبلاگ خوب، لزوماً وبلاگی نیست که بیشتر مینویسد. وبلاگ خوب، وبلاگی است که چیز ارزشمندی برای خواندن دارد. قبل از نوشتن، یک سؤال بپرسیم وقتی موضوعی به ذهنمان رسید، قبل از اینکه سراغ نوشتن برویم، از خودمان بپرسیم:
«این نوشته چه چیزی به خواننده اضافه میکند؟»
اگر قرار است فقط حرفهایی را تکرار کنیم که مخاطب بارها شنیده، شاید بهتر باشد کمی بیشتر فکر کنیم.
اما اگر میتوانیم تجربهای را تعریف کنیم، مسئلهای را توضیح بدهیم، راهحلی پیشنهاد کنیم یا نگاه تازهای به یک موضوع داشته باشیم، احتمالاً موضوع ارزش نوشتن دارد.
از زندگی خودمان موضوع پیدا کنیم. لازم نیست همیشه دنبال موضوعات عجیب و خاص بگردیم. گاهی بهترین موضوعات همین اطراف ما هستند:
چیزی که امروز یاد گرفتهایم.
اشتباهی که تجربه کردهایم.
کتابی که خواندهایم.
سؤالی که مدتی ذهنمان را مشغول کرده.
تجربهای که فکر میکنیم دیگران هم ممکن است داشته باشند.
حتی یک اتفاق ساده روزمره میتواند تبدیل به یک نوشته خوب شود؛ اگر چیزی برای گفتن درباره آن داشته باشیم.
هر چیزی ارزش نوشتن ندارد. اینکه یک موضوع برای ما جالب است، لزوماً به این معنی نیست که برای خواننده هم جذاب خواهد بود. قبل از انتشار، یک بار نوشته را از نگاه مخاطب بخوانیم و بپرسیم:
«اگر من خواننده این وبلاگ بودم، چرا باید این نوشته را بخوانم؟»
اگر جواب خوبی برای این سؤال نداریم، شاید هنوز وقت انتشار نرسیده باشد.
گاهی باید موضوع را تغییر دهیم، گاهی زاویه نگاه را، و گاهی هم شجاعت داشته باشیم و بگوییم:
«این یکی را اصلاً منتشر نمیکنم.» چون نوشتن فقط به معنی بیشتر نوشتن نیست.
گاهی یعنی یاد بگیریم چه چیزی ارزش نوشتن دارد.

چرا استمرار در وبلاگنویسی سخت است؟
سه شنبه 05/06/24

چرا استمرار در وبلاگنویسی سخت است؟
شروعکردن معمولاً سخت نیست. یک روز ایدهای به ذهنمان میرسد، ذوق میکنیم، یک نوشته منتشر میکنیم و با خودمان میگوییم:
«از این به بعد مرتب مینویسم!»
چند روز میگذرد… و ناگهان میبینیم دوباره وبلاگمان ساکت شده است. چرا؟ چون منتظر انگیزه میمانیم
یکی از اشتباههای ما این است که فکر میکنیم برای نوشتن باید حتماً حوصله و انگیزه داشته باشیم. اما انگیزه همیشه نیست. گاهی خستهایم، گاهی موضوع نداریم، گاهی زندگی آنقدر شلوغ است که نوشتن آخرین چیزی است که به آن فکر میکنیم.
اگر قرار باشد فقط وقتی بنویسیم که حالش را داریم، احتمالاً خیلی کم خواهیم نوشت. نوشتن وقتی ارزشمند میشود که کمکم به عادت تبدیل شود. فکر میکنیم هر نوشته باید عالی باشد.
گاهی یک موضوع خوب داریم، اما آنقدر برای شروع وسواس به خرج میدهیم که اصلاً شروع نمیکنیم. فکر میکنیم باید نوشتهای فوقالعاده، کامل و بینقص منتشر کنیم. در حالی که یک نوشته معمولی که منتشر شده، از یک نوشته عالی که فقط در ذهن ماست، ارزشمندتر است. قرار نیست هر بار شاهکار بنویسیم؛ قرار است بنویسیم تا بهتر شویم.
گاهی از کمبودن بازدید ناامید میشویم. ممکن است نوشتهای را با شوق منتشر کنیم و بعد ببینیم فقط چند نفر آن را خواندهاند. طبیعی است که دلسرد شویم. اما اگر از همان ابتدا تعداد بازدید را معیار ارزش نوشتههایمان قرار دهیم، احتمالاً خیلی زود خسته میشویم. گاهی یک نوشته باید مدتی بماند تا خواننده خودش را پیدا کند.
راهحل چیست؟
برای استمرار، لازم نیست هر روز بنویسیم. یک برنامه کوچک و قابل انجام برای خودمان داشته باشیم. مثلاً:
هفتهای دو نوشته. نه بیشتر. نه با فشار. و مهمتر از همه، منتظر نمانیم تا یک روز «خیلی باانگیزه» از راه برسد.
وبلاگنویسی را با انگیزه شروع میکنیم، اما با عادت ادامه میدهیم.
حالا اگر وسط وبلاگ نویسی، یک روز حس کردی دیگر نمیتوانی ادامه بدهی، یادت باشد:
لازم نیست بهترین نوشته عمرت را بنویسی. فقط یک نوشته دیگر بنویس.

چطور یک نوشته قدیمی را دوباره زنده کنیم؟
یکشنبه 05/06/22

چطور یک نوشته قدیمی را دوباره زنده کنیم؟
هر بار که میخواهیم مطلب تازهای در وبلاگ منتشر کنیم، معمولاً از خودمان میپرسیم:
«این بار درباره چه چیزی بنویسم؟»
اما شاید لازم نباشد همیشه دنبال ایدهای کاملاً تازه بگردیم. گاهی بهترین نوشته بعدی ما، همین حالا در آرشیو وبلاگمان است. مخصوصا اگر مدتی با وبلاگ نویسی فاصله گرفته باشی، به روزکردن یک پست قدیمی شاید برای شروع بد هم نباشد.
پس آرشیوت را دوباره ببین! بین نوشتههای قدیمی بگرد و مطلبی را پیدا کن که هنوز حرفی برای گفتن دارد؛ موضوعی که هنوز برای مخاطب مهم است، تجربهای که هنوز ارزش خواندن دارد یا نوشتهای که خودت هنوز دوستش داری. حالا آن را مثل یک نوشته تازه بخوان و از خودت بپرس:
«اگر امروز میخواستم این مطلب را بنویسم، چه چیزهایی را تغییر میدادم؟»
شاید عنوانش را بهتر کنی. شاید مقدمهاش را دوباره بنویسی. شاید اطلاعات قدیمی را بهروز کنی. شاید چند پاراگراف اضافی را حذف کنی. یا شاید حالا، بعد از چند سال تجربه بیشتر، حرف تازهای برای اضافهکردن داشته باشی.
از یک نوشته، چند نوشته بساز!
گاهی یک نوشته قدیمی میتواند شروع چند نوشته جدید باشد. مثلاً اگر قبلاً درباره «کتابخوانی» نوشتهای، میتوانی از دل همان موضوع، نوشتههای تازهای درباره این موضوعات بسازی:
چرا کتابهایی را که میخوانیم فراموش میکنیم؟
چطور عادت کتابخوانی بسازیم؟
چرا با وجود علاقه به کتاب، کمتر مطالعه میکنیم؟
پس آرشیو وبلاگ فقط مجموعهای از نوشتههای قدیمی نیست؛ مخزن ایدههای تازه است.
حالا امروز برو سراغ آرشیو وبلاگت و فقط یک نوشته را انتخاب کن. عنوانش را بررسی کن، متنش را دوباره بخوان، چیزهای اضافی را حذف کن و اگر لازم است آن را بهروز و بازنویسی کن. بعد دوباره منتشرش کن.
شاید لازم نباشد همیشه چیزی از صفر بسازی.
گاهی نوشته بعدی تو، سالهاست که در وبلاگت منتظر دوباره دیدهشدن است.

چطور ساده و روان بنویسیم؟
شنبه 05/06/21

چطور ساده و روان بنویسیم؟
گاهی فکر میکنیم اگر نوشتهمان پر از کلمات دشوار، جملههای بلند و تعبیرهای پیچیده باشد، نوشتهای قویتر و جدیتر داریم. برای همین، جملهای را که میتوانست ساده و روشن باشد، پیچیده میکنیم مثلا:
«با توجه به مطالبی که پیشتر بدان اشاره شد، میتوان چنین نتیجهگیری کرد که…»
در حالی که میتوانیم خیلی ساده بگوییم: «با این حساب، نتیجه میگیریم که…»
یا حتی:
«پس میتوان نتیجه گرفت که…»
سادهنوشتن یعنی همین. اما توجه داشته باشید که سادهنوشتن با سادهانگاری فرق دارد. نثر ساده قرار نیست سطحی یا بیمزه باشد. اتفاقاً نوشتن ساده و روان، یکی از دشوارترین شکلهای نوشتن است؛ چون نویسنده باید آنقدر موضوع را خوب فهمیده باشد که بتواند آن را روشن، دقیق و بیدردسر بیان کند. اما چطور؟
در ادامه به چند نکته کلیدی که به شما در ساده نویسی کمک می کند اشاره میکنم:
۱. جملههای کوتاهتر بنویسیم؛
جملههای خیلی بلند، حوصله سر بر هستند و خواننده را خسته میکنند.
مثلاً:
«یکی از مهمترین دلایلی که باعث میشود بسیاری از افراد با وجود علاقهای که به مطالعه دارند نتوانند این عادت را در زندگی روزمره خود ایجاد کنند، نداشتن برنامهای مشخص و متناسب با شرایط زندگی آنهاست.»
میتوانیم همین جمله را سادهتر کنیم:
«بسیاری از آدمها به مطالعه علاقه دارند، اما نمیتوانند آن را به یک عادت تبدیل کنند. یکی از دلایلش نداشتن برنامهای مشخص و متناسب با زندگی روزمره است.»
همان معناست؛ اما خواندنش آسانتر است.
البته منظور این نیست که همه جملهها کوتاه باشند. تنوع در طول جملهها به نثر جان میدهد. مسئله این است که جمله آنقدر طولانی نشود که خواننده در میانه راه، ابتدای آن را فراموش کند!
۲. کلمات سادهتر را انتخاب کنیم؛
قبلا هم گفتم که قلمبه سلمبه نویسی هنر نیست. گاهی یک کلمه ساده و آشنا داریم، اما به سراغ واژهای سنگینتر میرویم تا نوشتهمان جدیتر به نظر برسد. مثلاً:
«مبادرت ورزید»
در بسیاری از موقعیتها میتواند بهسادگی تبدیل شود به:
«اقدام کرد» یا حتی «شروع کرد».
یا بهجای:
«در راستای نیل به اهداف…»
میتوان نوشت:
«برای رسیدن به هدف…»
کلمه دشوار همیشه بد نیست. اگر دقیقتر باشد یا ظرافت معنایی خاصی داشته باشد، اتفاقاً باید از آن استفاده کنیم.
مسئله این است: «از کلمه دشوار فقط برای دشوار به نظر رسیدن نوشته استفاده نکنیم.»
۳. تا میتوانیم فعل را به آخرین لحظه نکشانیم!
یکی از چیزهایی که نثر فارسی را سنگین میکند، استفاده بیش از حد از ساختارهای اسمی و فعلهای پیچیده است.
مثلاً: «بررسی موضوع کتابخوانی توسط نویسنده انجام شد.»
چرا اینطور بنویسیم وقتی میتوانیم بگوییم:
«نویسنده، موضوع کتابخوانی را بررسی کرد.»
جمله دوم هم کوتاهتر است، هم روشنتر، هم زندهتر.
هر وقت دیدید نوشتهتان پر شده از ترکیبهایی مثل «مورد بررسی قرار گرفت»، «صورت پذیرفت»، «اقدام به انجام…»، یک بار دیگر جمله را بخوانید؛ احتمالاً راه سادهتری برای گفتنش وجود دارد.
۴. چیزی را که میتوانیم مستقیم بگوییم، پیچیده نکنیم؛
نویسنده گاهی آنقدر نگران زیبانویسی است که اصل حرف را گم میکند. مثلاً بهجای:
«عدم برخورداری از مطالعه کافی، زمینهساز کاهش توانایی فرد در برقراری ارتباط مؤثر خواهد بود.»
میتوانیم بنویسیم:
«کممطالعهکردن، میتواند توانایی ما را در برقراری ارتباط کاهش دهد.»
نثر خوب، قرار نیست خواننده را وادار کند هر جمله را دوباره بخواند تا بفهمد نویسنده چه گفته است.
اگر میتوانیم روشن بگوییم، پس «روشن بگوییم.»
۵. هر جمله باید چیزی برای گفتن داشته باشد؛
گاهی مشکل فقط پیچیدهبودن جملهها نیست؛ بعضی جملهها اساساً چیزی به متن اضافه نمیکنند. مثلاً:
«همانطور که میدانیم، امروزه در دنیای امروز، موضوع کتابخوانی یکی از موضوعات مهم و قابل توجه در جامعه به شمار میرود.»
اگر این جمله را احذف کنیم، چه چیزی از نوشته کم میشود؟ تقریباً هیچ! پس حذفش کنیم.
نویسنده خوب فقط کسی نیست که خوب جمله میسازد؛ کسی است که میداند کدام جملهها را نباید بنویسد.
۶. نوشته را با صدای بلند بخوانیم؛
این یکی از سادهترین و مؤثرترین روشها برای پیدا کردن جملههای سنگین است. کافیست نوشتهتان را با صدای بلند بخوانید. هرجا مجبور شدید نفس بگیرید، برگردید، مکث غیرطبیعی کنید یا خودتان هم در فهم جمله گیر کردید، احتمالاً خواننده هم با همان مشکل روبهرو خواهد شد.
نوشته وقتی با صدای بلند خوانده میشود، خیلی از ایرادهای پنهانش را نشان میدهد. گاهی چیزی که روی صفحه «خوب» به نظر میرسد، وقتی خوانده میشود، تازه میفهمیم چقدر مصنوعی است.
سادهنویسی یعنی چه؟
سادهنوشتن یعنی:
کمتر خودنمایی کنیم و بیشتر حرف بزنیم. یعنی بهجای اینکه تلاش کنیم خواننده تحت تأثیر کلمات ما قرار بگیرد، تلاش کنیم حرفمان را درست بفهمد. یعنی کلمهای را به کار ببریم که دقیق است، نه صرفاً سنگین. جملهای بسازیم که روشن است، نه صرفاً پرطمطراق. و در نهایت، آنقدر به نوشتهمان وفادار باشیم که اگر جملهای زیباست اما چیزی به معنا اضافه نمیکند، بتوانیم حذفش کنیم.
حالا یک تمرین هم برایتان دارم:
یکی از نوشتههای قدیمی وبلاگتان را بردارید. فقط یک پاراگرافش را انتخاب کنید و از خودتان بپرسید:
آیا میتوانم همین حرف را سادهتر، کوتاهتر و روشنتر بگویم؟ بعد آن پاراگراف را دوباره بنویسید.
اگر توانستید همان معنا را با کلمات کمتر و روشنتر منتقل کنید، یک قدم به نثر روانتر نزدیک شدهاید.
یادتان باشد:
سادهنوشتن یعنی کاری کنیم خواننده بهجای درگیرشدن با جملهها، با حرف ما درگیر شود.

آیا وبلاگ نویسی مرده است؟
چهارشنبه 05/06/18

آیا وبلاگنویسی مرده است؟
بیایید صادق باشیم.
امروز کمتر کسی مثل گذشته منتظر پست جدید یک وبلاگ میماند. شبکههای اجتماعی پر از عکس و ویدئو و محتوای کوتاه شدهاند. آدمها با چند حرکت انگشت، صدها مطلب و ویدئو میبینند و رد میشوند.
در چنین شرایطی، یک سؤال کاملاً طبیعی به ذهن میرسد:
آیا وبلاگنویسی مرده است؟
شاید اگر چند سال پیش این سؤال را میپرسیدیم، جوابدادنش سخت بود. اما امروز؟ شاید خیلیها بگویند: بله! دوران وبلاگ تمام شده است. ولی من فکر میکنم ماجرا کمی پیچیدهتر از این حرفهاست.
وبلاگنویسی نمرده؛ شکلش عوض شده است. وبلاگنویسی دیگر تنها راه حضور در فضای مجازی نیست.
اینستاگرام، تلگرام، یوتیوب، پادکست و شبکههای اجتماعی مختلف، هرکدام بخشی از توجه مخاطب را به خودشان اختصاص دادهاند. اما یک تفاوت مهم وجود دارد:
در شبکههای اجتماعی، معمولاً مخاطب در حال عبور است. پستها یکی پس از دیگری میآیند و میروند. اما وقتی کسی وارد یک وبلاگ میشود و نوشتهای را میخواند، معمولاً اتفاق دیگری افتاده است:
او تصمیم گرفته بایستد و بخواند. و همین «ایستادن» ارزش زیادی دارد. هنوز آدمها حرفهای خودشان را برای گفتن دارند. شاید چیزی که واقعاً کمرنگ شده، نه وبلاگنویسی، بلکه نوشتن از سر علاقه و برای گفتن یک حرف واقعی باشد. هنوز آدمهایی هستند که تجربهای دارند که میخواهند با دیگران در میان بگذارند. هنوز کسی کتابی میخواند و دوست دارد دربارهاش بنویسد. هنوز کسی از یک سفر، یک اتفاق، یک دغدغه، یک شکست یا یک کشف کوچک حرفی برای گفتن دارد. و هنوز آدمهایی هستند که دوست دارند این حرفها را بخوانند.
شاید وبلاگ دقیقاً برای همین آدمهاست. وبلاگ یک جای «شخصی» برای نوشتن است. شبکههای اجتماعی به ما میگویند چه چیزی بیشتر دیده میشود. الگوریتم تصمیم میگیرد چه چیزی جلوی چشم مخاطب قرار بگیرد.
اما وبلاگ میتواند جای دیگری باشد: جایی برای اینکه خودت انتخاب کنی چه چیزی میخواهی بگویی.
میتوانی بنویسی؛ نه فقط برای اینکه لایک بگیری، نه فقط برای اینکه بازدیدت بالا برود، بلکه برای اینکه حرفت ثبت شود. و شاید همین ویژگی، وبلاگ را هنوز زنده نگه داشته باشد.
پس چرا خیلی از وبلاگها رها شدهاند؟ این قسمت ماجرا مهمتر است. خیلی از وبلاگها نه به این دلیل که وبلاگنویسی مرده است، بلکه به این دلیل متوقف شدهاند که صاحب وبلاگ دیگر نمینویسد.
یک روز نوشتیم. یک روز دیگر. بعد چند هفته فاصله افتاد. بعد چند ماه. و بالاخره وبلاگ تبدیل شد به صفحهای که آخرین نوشتهاش مربوط به چند سال پیش است. شاید مشکل وبلاگ نبود. ما نوشتن را رها کردیم. شاید سؤال بهتری وجود داشته باشد.
بهجای اینکه بپرسیم:
«آیا وبلاگنویسی مرده است؟»
شاید بهتر باشد بپرسیم:
«آیا هنوز چیزی برای نوشتن داریم؟»
اگر جوابمان «بله» باشد، پس هنوز وبلاگنویسی تمام نشده است. حتی اگر فقط یک نفر نوشته ما را بخواند، باز هم میتوانیم بنویسیم. چون ارزش یک نوشته فقط به تعداد بازدیدهایش نیست. گاهی یک نوشته برای صدها نفر منتشر میشود و هیچکس را تکان نمیدهد؛ و گاهی نوشتهای را یک نفر میخواند و با خودش میگوید:
«این دقیقاً همان چیزی بود که لازم داشتم بخوانم.»
شاید همین برای ادامهدادن کافی باشد.

قبل از نوشتن، این یک سؤال را از خودت بپرس
دوشنبه 05/06/16

مجموعه وبلاگ نویسی بهتر؛
شماره 2
قبل از نوشتن، این یک سؤال را از خودت بپرس
خیلی وقتها وقتی میخواهیم برای وبلاگ چیزی بنویسیم، اولین سؤالمان این است:
«درباره چه چیزی بنویسم؟»
اما شاید سؤال مهمتری وجود داشته باشد که بهتر است قبل از انتخاب موضوع از خودمان بپرسیم:
«این نوشته قرار است چه چیزی به خواننده بدهد؟»
همین یک سؤال ساده میتواند کیفیت نوشتههای ما را تغییر دهد. چون ممکن است درباره موضوعی بنویسیم که خودمان دوستش داریم، اطلاعات زیادی هم دربارهاش داریم، اما در پایان چیزی نصیب خواننده نشود.
او متن را میخواند و با خودش میگوید: «خب که چی؟»
و این دقیقاً همان چیزی است که نمیخواهیم اتفاق بیفتد. هر نوشته باید یک «هدیه» برای خواننده داشته باشد
وقتی میگوییم نوشته باید چیزی به خواننده بدهد، منظورمان حتماً یک اطلاعات جدید و عجیب نیست.
گاهی نوشته ما میتواند:
1. یک مشکل را حل کند؛
2. یک تجربه تازه را منتقل کند؛
3. باعث شود خواننده چیزی را بهتر بفهمد؛
4. او را با یک کتاب یا ایده خوب آشنا کند؛
5. لبخندی روی لبش بیاورد؛
6. او را به فکر فرو ببرد؛
7. همذات پنداری یا احساس کند «من هم دقیقاً همین تجربه را داشتهام.»
مهم این است که خواننده بعد از خواندن نوشته احساس کند چیزی به دست آورده است. قبل از نوشتن، مخاطبت را تصور کن فرض کنیم میخواهی درباره «کتابخواندن» بنویسی. اگر فقط بگویی:
«کتابخوانی بسیار مفید است و باعث افزایش دانش و آگاهی انسان میشود…» احتمالاً حرف تازهای نزدهای.
اما اگر مخاطبت را تصور کنی، ممکن است به موضوع دقیقتری برسی. مثلاً:
«چطور در روزهایی که حوصله کتاب خواندن نداریم، دوباره به مطالعه برگردیم؟»
حالا میدانی قرار است درباره چه مشکلی حرف بزنی و برای چه کسی بنویسی. یا اگر مخاطبت یک دانشجو باشد، میتوانی بنویسی:
«چطور با روزی ۲۰ دقیقه مطالعه، عادت کتابخوانی بسازیم؟»
موضوع همان «کتابخوانی» است؛ اما این بار یک نیاز مشخص پشت آن قرار دارد.
یک تمرین ساده
قبل از اینکه نوشته بعدیات را شروع کنی، فقط یک جمله بنویس:
«خواننده بعد از خواندن این مطلب، چه چیزی به دست میآورد؟»
اگر پاسخ روشنی داشتی، شروع کن به نوشتن. اگر جوابت چیزی شبیه این بود:
«خب… میخواهم یک چیزهایی درباره این موضوع بگویم!» کمی صبر کن. هنوز وقت نوشتن نرسیده است.
موضوعت را دوباره بررسی کن و ببین چه چیزی میتوانی به خواننده اضافه کنی که ارزش چند دقیقه از وقت او را داشته باشد.
یادت باشد. مخاطب برای خواندن نوشته تو از وقتش هزینه میکند. پس قبل از اینکه از او بخواهی چند دقیقه از زندگیاش را پای نوشته تو بگذارد، از خودت بپرس:
«در عوض، چه چیزی به او میدهم؟»
این سؤال ساده، میتواند شروع بسیاری از نوشتههای بهتر باشد.